صبح که از خواب بیدار شد شکم نو برآمده اش را تکانی داد و دهان دره ای کرد. نه دست و صورتش را شست وبی خیال همان یک لقمه ای را که همیشه در دهان می گذاشت شد،تازه آن چند تار موی باقی مانده در سرش هم شانه نزد.با چشمان ور قلمبیده به هر زحمتی که بود در باران خود را به مینی بوس رساند.زیر لب با خودش قرقر می کرد و به تقدیر نامقدرش لعنت می فرستاد.
تازه چند روزی بود که با هزار نکبت کاری پیدا کرده بود. ،بعد از شش سال جان کندن لیسانس آبیاری گرفته بود و حالا آبیار آبیک شده بود، تقدیرش بر روی آب بود و عشقش هم بر باد.
چشمانش را مالید و از مینی بوس پیاده شد. هلک و هلک راه افتاد،هنوز به مزرعه هزار هکتاری شیخ نرسیده بود که کشاورزان با بیل به استقبالش آمدند،مش قربان با صورتی در هم کشیده و کلاهی نمدی بر سر که سپیدی موهایش از زیر آن خود نمایی می کرد گفت:
- آقای مهندس کجایی که زمینو آب گرفته
ژستی فلسفی به خود گرفت و نگاه عاقل اندر سفیحی را بر پیرمرد انداخت و گفت:
- اختیار آسمان که دست من نیست به جای اینکه که مرا زابرا می کردید بهتر بود به شیخ خبر می دادید حالا هم برو بر منو نگاه نکنید ، سطل بردارید،آب زمین رو خالی کنید.
- مهندس جان با سطل؟
- آره دیگه پس با چی؟من که موسی نیستم که با عصا زمین را خشک کنم.
در ذهنش غوغایی برپا بود آما آرام ایستاده بود و کشاورزان را نگاه می کرد(این که در ذهنش چه می گذشت به شما ربطی ندارد)
ادامه داستان را به قوه تخیل خواننده واگذار می کنیم.
الان هم دوست مان که از سخنرانی جناب عادل حداد برگشته خسته است و می خواهد بخوابد. ما خالقان اثر هم حوصله ادامه داستان را نداریم چون خودمان هم نمی دانیم به کجا ختم می شود بهتر این است که جناب مهندس خودش ادامه داستان را بنویسد،گرچه مرددیم که ایشان هم آخر این قصه را بداند.شاید موسی بداند!!

